خواننده های خاموش و دوست ندارم

اسمم پریوش است.در یکی از محله های قدیمی تهران به دنیا اومدم.

در دهه ی چهل... پدرم بازاری بود.وضع مالیمون خوب بود.بچه سوم خانواده بودم.چهارتا برادر و یه خواهر دارم

.مادرم زن دوم بابام بود.(ز ن اولش رو تو شهرستان رها کرده بود.)

 مادرم بی سواد بود.همیشه یه بچه تو شکم و یکی تو بغل داشت و یکی هم دستشو می گرفت

.دوازده شکم زاییده بود و شش تاشون مرده بودند و ما شش تا باقی مونده بودیم.

اون موقع بچه های زیادی به دنیا نیومده یا چندماه بعد تولد آبله و سرخک و... می گرفتند و می مردند.

زندگیمون به نظرم خیلی خوب بود.از نظر مالی هیچی کم نداشتیم.

یه جورایی مایه حسادت فامیل هم بودیم.بابا یه خونه طرفهای منیریه خریده بود اون موقع هشت هزارتومن قیمت داشت

 و برای خودش قصری بود.منیریه محل پولدار نشین تهرون بود.اون زمان بالاتر از بلوار کشاورز دیگه بیابون بود تا شمیران.

من عزیزدردونه ی بابا بودم. همه چیز برام می خرید و کسی هم جرات نداشت چیزی به من بگه.

منم تا میخواستم خودمو لوس می کردم. حتی وقتی خواهرم  مهوش به دنیا اومد چیزی از علاقه ی پدرم به من کم نشد.

ده ساله بودم که بابا ورشکسته شد.اوضاع بازار فرش به هم ریخته بود و بابا هم چندتا چک دست مردم داشت که نتونست پاس کنه

و طلبکارها راه به راه میومدند در خونمون.

 از وقتی یادم میاد بابا اهل مشروب خوردن بود.اما بعد ورشکستگی کم کم بساط منقل و تریاک هم تو خونه بر پا شد.

کم کم اون زندگی رویایی مون تبدل به جهنم شد. پای دوستای تریاکی بابا به خونه باز شده بود.

مادرم هم عین خیالش نبود.شاید اولین اشتباه مادرم همین بود که جلوی شیره ای شدن بابامو نگرفت.

چندماه بیشتر نگذشت که بابا طاقت نیاورد و سر همون بساط منقلش سنگ کوب کرد.

مادرم شد یه بیوه ی سی و هشت ساله با شش تا بچه که بزرگترینشون یه پسر هفده ساله بود.

((((اگه بخوام از سرنوشت برادرهام  بعد از فوت پدرم بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ.

همین رو میگم که برادر بزرگم یه زن بزرگتر از خودش گرفت و اون هم تو آتش سوزی خونشون از دنیا رفت

 و برادرم رو در اوج جوونی با دوتا پسر تنها گذاشت.برادرم یه زن دیگه گرفت و الان با همون زندگی می کنه و از این ازدواجش هم دوتا دختر داره.

برادر دومش با دختر یکی از همسایه ها ازدواج کرد و الان پسرش مهندس و دخترش روانشناسه

.سومی اما تو مسافرت مجردی اسیر یه زن هرزه شد و صیغه اش کرد.بعد که فهمید چه کلاهی سرش رفته زنه رو طلاق داد

 و پسرش رو که حاصل همون صیغه چندماهه بود ول کرد و تا چندسال افسردگی گرفت.

برادر کوچیکه هم که تا الان زن نگرفته.اونم ماجراش مفصله.

بعد از فوت پدرم  طلبکارها همه چیزمون رو گرفتند فقط همون خونه برامون موند.

البته یه خونه ی خالی.حتی فرش زیر پامون رو هم بردند

 و مادرم مجبور شبها چادر شب رو که روی رخت خوابها می انداخت بندازه زیرمون

. زندگی روی سختش رو بهمون نشون داده بود. مادرم که یک عمر به کلفت و نوکرهاش دستور داده بود مجبور شد تو یه خیاطی کار کنه

.خیاطی رو از مادر خدابیامرزش یاد گرفته بود.اون موقع خیاطی و گلدوزی و آشپزی هنر یه دختر بود.

 کسی از دخترها سواد نمیخواست

.همینا مهم بود.کار مادرم دوخت پرچم و کتل های ماه محرم بود.یه وقتایی هم عروسک می دوختند.

برادرها هرکدوم سراغ زندگی خودشون رفتند و من و مهوش و داریوش (برادر کوچیکم) مونده بودیم.

کلاس اول راهنمایی بودم که علیرضا اومد خواستگاریم.یه پسر معمولی بود.

ده سال از من بزرگتر بود.مادرم هیچی نپرسید.نه فهمیدیم کارش چیه و نه فهمیدیم خانوادش کی هستن.

همینجوری منو داد به علیرضا.

هنوز هم میگم هرچی بدبختی تو زندگیم کشیدم از همین بی فکری های مادرم بود.

می گفت دختر بیشتر از 14 سالگی بمونه مردم حرف درمیارن براش.

یه قواره چادری برام آوردن و بردن محضر عقدم کردن.بعد از عقد هم منو بردن خونه مادر علیرضا.

مادرش گفت طبقه بالا دوتا اتاق هست برو یه نگاهی بنداز اونجا مال شماست.

 از اینکه با مادرشوهر تو یه خونه زندگی کنم راضی نبودم ولی چیزی هم نگفتم.

شب مادرم زنگ زد و گفت پریوش رو بیارین خونه خوبیت نداره تو دوران عقد شب بمونه خونه شما.

علیرضا یه تاکسی گرفت و منو برگردوند.مادرم چندتا تکه جهیزیه ام رو از تعاونی گرفته ب ود.

یکی دوتا تکه رو هم برادرام دادن و با یه مهمونی خیلی ساده من پا به خونه علیرضا گذاشتم..

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 11:45 به قـلـم رها |