X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار - پریوش4

خواننده های خاموش و دوست ندارم

تولد هفده سالگیم هم گذشت و با وضعی که داشتم تک و توک خواستگار برایم می اومد.

 همونا هم یا زن مرده بودن یا طلاق داده... یکی کور و کچل بود.

یکی به جای زن پرستار میخواست برای بچه اش.

یکی برای هوسبازی جلو میومد و میخواست زن دومش بشم....

آره برای هوسبازی.... یکی از همین هوس باز ها از دوست های برادر بزرگم بود.

هراز گاهی میومد خونمون.اسمش کیومرث بود. از داداشم خیلی بزرگتر بود.

خوشتیپ و پولدار بود. با داداش بزرگه خلاف می کردن.

خلافشون تابلو نبود.طوریکه مادرم هم نمی فهمید. یکی دوبار دیدم برام تیک میزنه. زن داشت.

یه زن دهاتی.اما بچه ای نداشتن.

یه روز داداشم خونه نبود. مهوش تو خونه بود.داریوش هم رفته بود مدرسه.

در خونمو ن رو زدن.چادرم رو انداختم سرم و درو باز کردم.کیومرث تو قاب در ایستاده بود.

 با دیدن من لبخند زد و گفت خان داداشت نیس؟ گفتم نه.

کاش لال میشدم و نمیگفتم بفرمایید تو چای تازه دمه.... حرف منو به حساب دیگه ای گذاشت.

اومد تو نشست لب حوض. سرتاپا سفید پوشیده بود. در کل تیپش خوب بود همیشه.

 مهوش از بلا یه نگاهی انداخت و رفت تو اتاق به درسش برسه.

همیشه می گفتم اگه بین ما یکی خوشبخت بشه همین مهوشه... حالا بعد از اونم میگم...

برای کیومرث چای اوردم.نمیدونستم داداشم کجاس.فقط میدونستم حالا حالا ها نمیاد خونه.

مادرم هم سرکار بود.داریوش هم مدرسه شبانه روزی میرفت.دوتا دیگه از داداشامم سر خونه زندگی

 

خودشون رفته بودن.خیالم راحت بود که بود کیومرث تو حیاط مشکلی ایجاد نمی کرد. با فاصله ازش نشستم.ن

میدونم چرا حس بدی بهش نداشتم.شاید چون سنم کم بود و هنوز مثل یه دختر مجرد می تونستم به کسی اح

ساسی خاص پیدا کنم. شاید چون هیچ وقت به علیرضا به عنوان شوهر هیچ تعلق خاطری نداشتم.

کیومث خودش سر حرف رو باز کرد.

 خلاصه حرفاش این بود که زنش نازاست و علاوه بر اون ازدواجشون به خاطر یه رسم فامیلی بوده

و هیچ علاقه ای به زنش نداره.تو حرفاش فهمیدم اسم زنش برکت است.

بعدا فهمیدم یه زن شهرستانی و ساده است که تهران اومدن با کیومرث براش کلی کلاس داشته....

کیومرث هم شهرستانی بود ولی اصلا تیپ و ظاهرش به زنش نمیخورد.

کیومرث از زندگیش گفت از اینکه تو درکه یه خونه داره و با زنش تنهاست

 و از اینکه دوس داره بچه داشته باشه و زنش هم مخالف ازدواج مجدد اون نیست.

و بالاخره گفت من مدتهاست رفتم تو نخت پریوش... تو دختر قشنگی هستی.

حیفه به خاطر یه بخت بد بمونی تو این خونه یا بالاخره با یه آدم شل و کور ازدواج کنی.

بیا با من ازدواج کن... قول میدم خوشبختت کنم... تو میشی سرور خونه ام...

برکت هم کاری بهت نداره. اون باهامون زندگی می کنه اگه نخوای هم میفرستمش شهرستان.

کیومرث به من وعده پول و زندگی مرفه داد.حرفهای قشنگ زد.

 انقدر گفت و گفت تا راضی شدم زنش بشم. برای من نجات از اون خونه و برگشتن به روزهای خوب و رفها مهم بود.

حرفهای کیومرث گوشهامو پر کرده بود. حتی یه لحظه به این فکر نکردم که میخوام زن دومش بشم.

به این فکر نکردم که شناختی ازش ندارم.من این چیزها رو نمیدونستم.کسی هم بهم نگفت.

 اشتباه کردم.... اشتباهی که کل زندگیم رو خراب کرد....

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 11:48 به قـلـم رها |